تبليغاتX
.::<- بي تو من تنهاي تنهايم کي به ديدار تو مي آيم->::.

به کلبه تنهایی من خوش آمدید


 

من پشیمان از آن عشق که پستم می کرد

بر زبان های شما دست به دستم می کرد

مثل احساس کسی سنگ شدم ای مرد م

تازه با فاصله هم رنگ شدم ای مردم

یک نفر میوه ی احساس مرا چید و گذشت

گریه ی نیمه شب روح مرا دید و گذشت

یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید

لحظه ی ناب شقایق شدنم را خندید

من از آن عشق که می مرد حکایت کردم

به خدایی که تو را می برد شکایت کردم

 

Man to ra ta marze boodan miparastam

Masoud azizam

 

ما دو تن مغرور

               هر دو از هم دور

                                     وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

                                      بی تو من تنهای تنهایم

                                                          کی به دیدار تو می آیم؟

             

                د و س تت

                                                      دارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:40 توسط نیلو فر |

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:2 توسط نیلو فر |

 

هر آنچه است از اوست .

آن چه که نیست از اوست.

نقش من چیست؟

گوهری در دریا ...

شاید هم ریگی در بیابان...

پس تو چه می شوی؟

باران ..............

غرور ..............

اشک ..............

شاید هم عشق...!...!...!

می شود من هم قطره ای از اشک چشمان تو باشم؟

می شود من هم سنگ قبری از گورستان سینه ی تو باشم؟

آه ای منادی رحمت تبسمی بر سنگ سینه ام کن...

شاید این بار درخواستم بر دیواره ی احساسش ترکی بیندازد..........

شاید این بار اشک های یخ بسته بر روی گونه ام شبنم گلبرگ انگشتانش شود ..........

شاید این بار جسد بی جانم مرحم روح بی احساسش شود ..........

شاید این بار انتظارم پایان یابد و او را ببینم...

شاید این بار.............................

 

اگر روزی او را با غریبه ای می دیدم شاید شهر را به آتش می کشیدم اما حالا حتی کبریتی

روشن نمی کنم چون روزی به او گفتم: تا چه اندازه مرا دوست داری؟ گفت: به اندازه ستاره

های آسمان، آسمان را نگریستم و آن را خالی دیدم.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:33 توسط نیلو فر |

می روم خسته وافسرده و زار

سوی منزل گه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ،خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عشق بی حاصل

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:18 توسط نیلو فر |

اون وقتا مترسک رو دوست نداشتم چون پرنده ها رو می ترسوند اما حالا خیلی دوسش

دارم چون مثل خودم تنهاست و تنهایی رو درک می کنه.

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:41 توسط نیلو فر |

 

 وقتی که من مردم

بر روی تابوتم

پارچه سیاه رنگی بکشید

تا همه بدونن

سیاه بخت از دنیا رفتم

دستهایم رابازبگذارید

که همه بدونن

دست خالی از دنیا رفتم

چشمهایم راباز بگذارید

تا همه بدونن

چشم انتظار از دنیا رفتم

تکه یخی بر روی

تابوتم بگذارید

که به جای مادرم

اشک بریزد

و به مادرم بگویید

گل سرخ بر سر مزارم نیاورد

چون گلی

در سینه ام دارم

که هنوز

پرپر نشده است

 

 

 

یادته گفتی دوست دارم سرم روانداختم وگفتم نظر لطفته

سرم رو بالا اوردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه

تکرار اون نگاه واون جمله که هیچ برام تکراری نمیشه

باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه ومنومجبور

کنه که بهت بگم دوست دارم مگه دوست نداشتم

پس چرا حالا تنهام اغوش من برای توست یکی ازما

دروغ می گفت ولی هنوز همانقدر برایم عزیزی که

نمی توانم تهمت این دروغ گویی رو به تو بزنم اری.

من دروغ می گفتم دروغی به وسعت تمام دلتنگی هایم

من دوست نداشتم من دیوانه وار عاشقت بودم و من

تو را با ذره ذره وجودم می پرستیدم و می پرستم.........

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:52 توسط نیلو فر |

منو ازعشق جدایم نکنی

در دل وادی بی عشقی ها

چشم و دل بسته رهایم نکنی

من در این دشت پر از خوف و خطر

جز به الطاف توام نیست نظر

من در این کوچه ی بی عابر و تنگ

که در آن نیست به جز شیشه و سنگ

به کجا روی کنم

جز گل روی تو را

چه گلی بوی کنم؟

 

 

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.تویی که تصور حضورت سینه ی

بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.ای کاش در

طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران، هر صبح برایت شعری می سرودم،آن هنگام

زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم،اشک می شدم و به صورت

مه آلودت می لغزیدم تا شایدجاده ای دور هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی در

خود داشته باشدکه مرهمی باشد برای دلم بیا و از کنار پنجره ی دلم عبور کن تویی که در ذهن

خسته ام همیشه بهاری.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:20 توسط نیلو فر |

تنهايى را دوست دارم زيرا بى وفا نيست...

تنهايى را دوست دارم زيرا عشق دروغى در آن نيست...

تنهايى را دوست دارم زيرا تجربه كردم...

تنهايى را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست...

تنهايى را دوست دارم زيرا هميشه تنها بوده ام...

 

 

یک شب از خواب پریدم خواب بدی دیدم

توی خواب، گل یخ ، می چیدم

وقتی بیدار شدم دیگه رفته بودی

روی میز نامتو می دیدم

گفتی خسته شدی و پر بسته شدی

گفته بودی که تمومه

رفتی و سالها گذشت آب از این سر گذشت

نامتو می بینی همونه

حالا که برگشتی و منو داغون می بینی

حالا که برگشتی و منو بی جون می بینی

می بینی و می تونی که بشینی و ببینی

چه جوری روت میشه پیشم بشینی

نوشته بودی خسته شدی و پر بسته شدی

نوشته بودی تمومه

گذاشتی رفتی سالها گذشت آب از این سر گذشت

نامتو بگیر همونه

حتی فکر نکردی با من چه ها کردی

اون روزا تا ابد یادمه

تو گفتی فهمیدی اما نفهمیدی

که این دل هم یه آدمه

حالا که برگشتی و منو داغون می بینی

حالا که بر گشتی و منو بی جون می بینی

می بینی و می تونی که بشینی و ببینی

چه جوری روت می شه پیشم بشینی

دستای من دیگه گرمی دستو نمی خواد

پاهای من دیگه با تو یه قدمم نمی یاد

بارتو که بستی دلمو شکستی

حالا دیگه دلم تو رو نمی خواد

من اصلا از شهرام کاشانی خوشم نمی یاد اما این شعر واقعا به دلم نشست منم تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگ امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:12 توسط نیلو فر |

 

عزیزم یادت هست اولین بار که دیدمت

ما سر کوچه ی تردید به هم پیوستیم

رفته رفته گل باور وا شد

افق روشن هم فکری مان پیدا شد

از افشار تب تاریکی شب دور شدیم

یک دل و جور شدیم

لحظه های من و تو در تپش خاطره ها می گذرد

گفته هامان همه پر رنگ و جلاست

اصل هم فکریمان پا بر جاست

روزمان شیرین است

ابر امید به دشت دل ما

بارش گرم محبت دارد

نم نمک می بارد

سبدی از گل بابونه و حرف و احساس

روی میز دل ما جا دارد

ما به هم نزدیکیم

گر چه از هم دوریم

دست تقدیر چنین می خواهد

آسمان پر ابر است

چاره اش با صبر است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 13:48 توسط نیلو فر |

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:25 توسط نیلو فر |

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:2 توسط نیلو فر |

من تو این دنیا سه نفر رو دوست دارم...

خورشید، ماه و تو...

اولی رو واسه خودم...

دومی رو واسه شبهام...

ولی تو رو واسه تک تک لحظه هام...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:58 توسط نیلو فر |

به عشق گفتم : تو رو دارم تنها نيستم منو تنهام گذاشت و رفت

به احساس گفتم :تو رو دارم تنها نيستم منو تنهام گذاشت و رفت

به وفا گفتم : تو رو دارم تنها نيستم اونم منو تنهام گذاشت و رفت

ولی وقتی به تنهايی گفتم :تا تو رو دارم تنها نيستم موندو هم دمو مونسم شد...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:54 توسط نیلو فر |

کاش می دانستم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

اه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

ان وقتی که تو چشمانت

ان جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشته جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روی گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پرپر

من در ان لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را...در پنجه باد

نور پنهانی بخشش را ...در چشمه مهر

اهتراز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتراز را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:3 توسط نیلو فر |

اینقدر چشم به راهت می مونم تا یه روزی بر گردی

مسعود منتظرتم........

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:27 توسط نیلو فر |

  به تو یک صلیب هدیه کردم. گفتی:برای چیست؟؟؟؟؟من که دوستت ندارم. گفتم: مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند . گفتی:آری.... گفتم: پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:59 توسط نیلو فر |

 

 

انگاه که غرور کسی را له می کنی

انگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی

انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

انگاه که بندهای را نادیده می انگاری

انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام اسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی

بسوی کدام قبله نماز می گزاری

که دیگران نگذارده اند؟

 

طبیب قلب بیمارم نیومد امید این دل زارم نیومد

سفر نفرین به تو یارم نیومد.بهار رفت و تابستون

شد نیومد سه تا فصل زمستون شد نیومد

تموم ابرها بارون شد نیومد دلم یک کاسه خون

شد نیومد سفر گفتی سه روزه بر می گرده

سه روز رفت و سه سالو چند روزه

سفر خیلی دلم داره می سوزه.....

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 20:5 توسط نیلو فر |

 

 

من برای نخستین بار در زندگیم دلتنگی را با تمام وجود حس می کنم

دلتنگی برای کسی که.......

نمی دانم به جای این نقطه چین ها چه باید بگذارم خدایا به خودت قسم

نمی دانم فقط می دانم که دوستش دارم

وحتی گذر ثانیه ها هم بدون او بس طاقت فرساست

خداوندا!من از تو فقط یک چیز می خواهم

یک چیز ولی خواسته ام زیاد است

بار خدایا !از تمام وجودم از تو می خواهم

عشقم را. زندگیم را نفسم را

به من برگردان

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:12 توسط نیلو فر |

یادت هست؟

ازرفتن که می گفتی صدایم بی صدا در سینه می شکست...می دانستم

این کابوس به سراغم خواهد امد...باید به خواب میرفتم این کابوس در

تقدیر من بود....حالا که نیستی چشمهایم جه بی تاب نگاهت شده اند!....

اسمان چه بر من سخت می گیرد.... روزها چه عمر درازی دارند

شبها چه پرتشویش و نا ارام اند....

بی پناهی دستهایم را می بینی؟

می شنوی اوای تنهایی ام را ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:8 توسط نیلو فر |

دل بر این جاده نشاندم که بیایی از راه...

چشم برراه تو ماندم که بیایی از راه...

کوله باری که پرازحسرت وتنهایی بود...

تا دم مرگ کشاندم که بیایی از راه...

همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت...

چه بگویم به تو اندم که بیایی ازراه...

عشق تنها غزلی بود که یادم دادی...

نرم با حوصله خواندم که بیایی از راه...

سالهازود گذشتند پس از تو... افسوس...

انقدر زنده نماندم که بیایی از راه...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط نیلو فر |

  

بهترین وقت وقتیه که تو به دنیا اومدی

هوا ابری نبود اما بارون می یومد

می دونی چرا؟

نه به خاطر اینکه تو به دنیا اومدی

به خاطر اینکه یکی ازفرشته هاشون

کم شده و اومده پایین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط نیلو فر |

چشات دیگه از من خسته سیره

اما هنوز چشمای من اسیره

فقط بدون که این دل شکسته

منتظره بگی واست بمیره

 

اگر چشمان من دریاست تویی فانوسه شبهایش

اگر حرفی زدم از گل تویی معناو مفهومش

اگر گفتم به شبنم اشک اگر با اشک خو کردم

تو گل بودی و من بلبل تو رامن جستجوکردم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:18 توسط نیلو فر |

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم بخاطرتو ....

بهش گفتم:بخاطر هیچ کس.

پرسید پس بخاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم داد می زد بخاطر قلب و احساس تو ...........

با یک بغض غمگین گفتم:بخاطر هیچ چیز.

من ازش پرسیدم تو بخاطر کی زنده هستی؟

در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ کس و هیچ چیز زنده است..........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 13:38 توسط نیلو فر |





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

شهریور 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385


نويسندگان

نیلو فر




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: نیلو فر & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi